MUTED SOUND
P¹³
علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£
پرتوهای خورشید با شیطنت و از لابه لای پرده هایی که نسیم و تو رقص همراهی میکردن، برای سرک کشیدن و فضولی به اتاق می تابیدند و با درخشش پرتوهای نور روی چشم هام، پلک هام کم کم از هم جدا شدن و با صورت مچاله شده ای از خواب بیدار شدم.
انگار که خورشید و بغل کرده و خوابیده بودم؛ هرچند دست کمی از خورشید نداشت.
فراموش کرده بودم؟ با پژواک همین جمله توی سرم به یکباره خاطرات متفاوت و احساسات عجیب و خارق العاده دیشب به سمتم هجوم آوردن و توی سرخی گونه هام جمع شدن و محکم بغلم کردن.
حالا که بعد تمام اون مقاومت ها تنها پوششم ملافه سفید روی تنم بود انکار یا فراموش تمام اتفاقات دیشب غیر ممکن محسوب میشد.
با خودم کلنجار میرفتم که چشم هام روی چهره غرق در آرامشش قفل شد. دستش و زیر سرش گذاشته. با ملاحظه بیشتر خودم و تو بغلش جا میدم. چقدر به هم نزدیکیم! این زاویه از تهیونگ بهترین دید ممکن هست. زیباترین چیز که تا آخر عمرم میخوام ببینم؛ مثل یه اثر هنری یا عکسی که قاب شده و به خاک برداتشتنش هم کنج طاقچه راضی نمیشی، مثل جمله زیبایی میمونه که هعی از روش با خط خوش و خوانا بازنویسی میکنی، بهترین حس که تا آخرین ثانیه های زندگیم میخوام توش غلط بزنم و حتی غرق بشم. آرامش عجیبی داره. انگار که تمام عمر دنبال این حس بودم؛ زندگی در کنار کسی که بهم اهمیت میده و کنارش شجاع ترینم، مملو از آرامشم بی آلایش!
تمام چهره اش با کوچکترین خال روی صورتش و میتونم ببینم و همه اشان حالا دیگه برای منن، فقط من!
دستم و بلند میکنم و روی صورتش میگذارم. انگشت شستم به ارامی گونه اش و نوازش میکنه. با لبخندی که شاید از موقع بیدار شدن به لب دارم و با مرور هر بار خاطرات دیشب پر رنگ تر میشه، چونه ام و بیشتر به بازوی ورزیده اش میچسبونم.
+ مثل کسی میمونم که از دیر پیدا کردن کتاب مورد علاقه اش توی قفسه سرتا پا کتاب عصبانیه
-کم شعوری کتاب بود که شجاعت نداشت خودشو بهت نشون بده و پشت قفسه قایم شده بود
گفت و با لبخند به سمتم برگشت
گل های سرخ روی گونه هام کاشته شدن و از خجالت زیر ملافه قایم شدم.
به یکباره بلند خندید و با وجود مقاومت های شدید من،ملافه رو کنار زد
+ این انصاف نیست تو فریبم دادی
صدای خنده اش باز تو اتاق پیچید و مغرور گفت
-اعتراف قشنگی بود
عصبانی و بدون مکث و تند گفتم
+من اعتراف نکردم من فقط...
لب هاش و روی لب هام گذاشت و کام عمیقی از لب هام گرفت. کنار رفت و با نوازش موهام آروم زمزمه کرد
-حتی عصبی شدنت هم بامزه ست
+ هیچم بامزه نیست
علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£
پرتوهای خورشید با شیطنت و از لابه لای پرده هایی که نسیم و تو رقص همراهی میکردن، برای سرک کشیدن و فضولی به اتاق می تابیدند و با درخشش پرتوهای نور روی چشم هام، پلک هام کم کم از هم جدا شدن و با صورت مچاله شده ای از خواب بیدار شدم.
انگار که خورشید و بغل کرده و خوابیده بودم؛ هرچند دست کمی از خورشید نداشت.
فراموش کرده بودم؟ با پژواک همین جمله توی سرم به یکباره خاطرات متفاوت و احساسات عجیب و خارق العاده دیشب به سمتم هجوم آوردن و توی سرخی گونه هام جمع شدن و محکم بغلم کردن.
حالا که بعد تمام اون مقاومت ها تنها پوششم ملافه سفید روی تنم بود انکار یا فراموش تمام اتفاقات دیشب غیر ممکن محسوب میشد.
با خودم کلنجار میرفتم که چشم هام روی چهره غرق در آرامشش قفل شد. دستش و زیر سرش گذاشته. با ملاحظه بیشتر خودم و تو بغلش جا میدم. چقدر به هم نزدیکیم! این زاویه از تهیونگ بهترین دید ممکن هست. زیباترین چیز که تا آخر عمرم میخوام ببینم؛ مثل یه اثر هنری یا عکسی که قاب شده و به خاک برداتشتنش هم کنج طاقچه راضی نمیشی، مثل جمله زیبایی میمونه که هعی از روش با خط خوش و خوانا بازنویسی میکنی، بهترین حس که تا آخرین ثانیه های زندگیم میخوام توش غلط بزنم و حتی غرق بشم. آرامش عجیبی داره. انگار که تمام عمر دنبال این حس بودم؛ زندگی در کنار کسی که بهم اهمیت میده و کنارش شجاع ترینم، مملو از آرامشم بی آلایش!
تمام چهره اش با کوچکترین خال روی صورتش و میتونم ببینم و همه اشان حالا دیگه برای منن، فقط من!
دستم و بلند میکنم و روی صورتش میگذارم. انگشت شستم به ارامی گونه اش و نوازش میکنه. با لبخندی که شاید از موقع بیدار شدن به لب دارم و با مرور هر بار خاطرات دیشب پر رنگ تر میشه، چونه ام و بیشتر به بازوی ورزیده اش میچسبونم.
+ مثل کسی میمونم که از دیر پیدا کردن کتاب مورد علاقه اش توی قفسه سرتا پا کتاب عصبانیه
-کم شعوری کتاب بود که شجاعت نداشت خودشو بهت نشون بده و پشت قفسه قایم شده بود
گفت و با لبخند به سمتم برگشت
گل های سرخ روی گونه هام کاشته شدن و از خجالت زیر ملافه قایم شدم.
به یکباره بلند خندید و با وجود مقاومت های شدید من،ملافه رو کنار زد
+ این انصاف نیست تو فریبم دادی
صدای خنده اش باز تو اتاق پیچید و مغرور گفت
-اعتراف قشنگی بود
عصبانی و بدون مکث و تند گفتم
+من اعتراف نکردم من فقط...
لب هاش و روی لب هام گذاشت و کام عمیقی از لب هام گرفت. کنار رفت و با نوازش موهام آروم زمزمه کرد
-حتی عصبی شدنت هم بامزه ست
+ هیچم بامزه نیست
- ۵.۱k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط